امروز چهارشنبه ۴ اردیبشت.

سلام دختر قشنگمُ راتای عزیزم دردونه مامانی و بابایی. همه چیزم همه جونم

الهی من به قربونت برم الان که دارم واست مینویسم قیافه نازت تو ذهنم و دارم  نگات میکنم و باهات صحبت میکنم . زندگیم ساعت ۱۰ امدم پیشت بیدار شده بودی . میدونی مامانی عادتت اینه که ۲ ساعت به ۲ ساعت شیر بخوری اگه به موقع بهت شیر بدم ۱۲ ساعت می خوابی . شبا دیگه به موقع می خوابی نهایتا ۱:۳۰ خوابی.

صبح که بیدار شدم دیدم تو هم بیدار شدی اما تا شیرت رو خوردی زیر سینه ام خوابت برد و ساعت ۱۰ هم که امدم بیدار شده بودی به موقع رسیدم اگه یه ذره دیرتر میشد . گریه هات شروع میشد و دل من و بابایی رو به درد می اوردی. اصلا تحمل گریه هات رو نداریم. قربونت برم الان زنگ زدم بابایی گفت خوابی. من هم ساعت ۱۲:۳۰ میام پیش دختر قشنگم.

امروز ۲ روزه که رفتی توی شش ماهگی. مامانی دورت بگرده قبل از اون همش سعی می کردی غلت بخوری و تو ۵ ماهگی تونستی اما از دیروز تا حالا تا درازت میکنم میخواهی برگردی و چهار دست و پا بروی و خیلی سعی میکنی یه ذره هم میری اما بعد که خسته میشی جیغ میزنی اما باز هم از تلاش کردن دست بر نمی داری . و من خودم یا بابایی بغلت میکنیم که فعلا بیشتر از این خسته نشی. دیشب کلی باهم بازی کردیم و خندیدیم . قربون چشمای زیبات برم. دلم هوای بوسیدنت رو کرده . فدات بشم. خیلی دوستت دارم